معين الدين محمد زمچى اسفزارى

18

روضات الجنات في اوصاف مدينه هرات ( فارسى )

چون از دور ملك را بديد ، با مخصوصان خود گفت : ملك در عجب محلى بسر وقت ما رسيد ، ملك درين حال پياده شده سلاح بگشاد و بگذاشت ، و با دو نفر پيش رفته سلام كرد ، و خواست كه با امير مصافحه كند ، امير او را در آغوش گرفت ، و بگشاده‌روئى تمام پرسش نموده گفت : هم دشمنى تو مردانه است و هم دوستى تو ، پس ملك صورت احوال ، و تسلط غوريان بدخصال ، و قصد كردن ايشان بجانب او به تمام معروض داشت ، امير گفت ، اگر حق‌تعالى مرا توفيق بخشد ، كمال امداد و اهتمام بجاى آورده ترا بملك تو رسانم ، و امير اظهار شفقت لاكلام ميفرمود ، اما امراء روزبروز در لباس اشفاق پيش امير سخنان بنفاق عرض ميكردند ، و در شربت نصيحت زهر آبهء عداوت مىآميختند ، و ملك امارات مرارات ايشانرا ملاحظه ميكرد ، و طريق مصابرت مسلوك ميداشت ، تا امراء در قصد ملك يك راى و يك عزم گشته گفتند : بعد از دفع او امير براى تاجيكى با ما چه خواهد كرد ، امير غرغن از قصد امرا واقف شده ملك را گفت ديگر مرا اختيار نمانده ، [ هم امشب بجانب ملك خود روان شو ] ملك امير را وداع كرده ، [ فلما جن عليه الليل ، بر ] ادهم شبرنگ كه در طويله داشت ، [ و بسرعت باد ، و سكون خاك ، و نرمى آب ، و گرمى آتش موصوف و مذكور بود ، و گوئى اين دو بيت در بيان اوصاف او است ، رباعيه : اى ادهم جوز ؟ ؟ ؟ هردم جوزا تنگ * تازى عجم تهور زنگى رنگ آن خال سفيد تو بر آن جبههء رنگ * چون در دل شب ستارهء روز آهنگ ] سوار شده باندك زمانى از ماوراء النهر بهرات آمده ، و هم در روز ناخبر به شهر و حصار درآمده ، و بر مسند حكومت تكيه زده ، فرستاد تا ملك باقر را گرفتند ، و بند كرده در قلعهء بازداشت فرمود ، و بعد از چند وقت خلاص يافته بفارس رفت ، [ و تا زمان وفات